رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه شانزدهم .... خرید سیسمونی

سلام به عزیز دلم روز پنج شنبه و جمعه من و بابایی رفتیم یکسری از لوازمهای شما رو خریدم. تقریبا خیلی از لوازمهای کوچیک رو خریداری کردیم. کالسکه- کریر- ساک و تخت پارکت رو عزیزم بعد از کلی گشتن گراکو خریدیم . از رنگ بندیش خوشم اومد. ایشالله خودت هم حسابی خوشت بیاد. صندلی غذا و روروئک رو هم جداگانه خریدیم. اونم رنگبندیش شاده عزیزم. الان همه رو بسته بندی کردیم و گذاشتیم کنار تا ایشالله فروردین ماه بچینیم. به امید خدا به سلامتی به دنیا بیایی و با دل خوش ازشون استفاده کنی ...
20 آذر 1389

نامه پانزدهم .... تعیین جنسیت

سلام به عزیز دلمون مامانی خدا رو شکر که بلاخره فهمیدیم که جنسیت شما چیه عزیزم. برای روز سه شنبه یعنی تاریخ ۹/۹/۸۹ وقت سونوگرافی پیش دکتر الماسیان که خیلی تعریفش رو شنیده بودم داشتیم. وقتی که داشتی ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر بود. بابایی ساعت ۱۱ از محل کارش برگشت و بعد از خوردن ناهار ساعت ۱۲:۳۰ راه افتادیم رفتیم سمت بیمارستان مهر. با اینکه بعدازظهر نوبتم بود ولی بعد از اینکه از منشی پرسیدم که من دقیقا کی میتونم برم پیش خانوم دکتر گفت که ۹ نفر زودتر از شما هستند. من و بابایی عزیز هم حوصلمون نگرفت زیاد بشینیم اونجا و راه افتادیم رفتیم پیاده روی ویه فروشگاه قدسی که همون نزدیکیا بود. رفتیم کمی کافی شاپ نشستیم و بعد از خوردن یه نوشیدنی با سونوگرافی دو...
11 آذر 1389

نامه چهاردهم .... سونوی NT

سلام به عزیز دل مامان و بابا عزیزم روز سه شنبه یعنی تاریخ ۱۱/۸/۸۹ برای سونوی NT صبح ساعت ۷:۲۰ با بابایی عزیز راه افتادیم. عجب بارونی میومد. یه مسیری که در طول روز میشه ۲۰ دقیقه ای رسید رو دقیقا ما دو ساعت توی راه بودیم. ترافیک خیلی بدی بود. منم که تا حالا اصلا حالت تهوع نداشتم درست توی ماشین حالم بد شد و طفلی بابایی حواسش پرت من شد که یکدفعه تصادف کردیم و چون بابایی از عقب زده بود به ماشین جلوی مقصر شناخته شد. خلاصه دوباره راه افتادیم تا بلاخره ساعت ۹:۲۰ رسیدیم به آزمایشگاه نیلو سمت پارک ساعی. همه دکترها ظاهرا بیمارانشون رو برای این آزمایش و سونو می فرستند اونجا. خلاصه بعد از پر کردن فرم و گرفتن آزمایش رفتیم سمت سونو که یه کوچه با ...
13 آبان 1389

نامه سیزدهم .... ماه سوم بارداری

سلام خوشگلم خوبی مامانی؟ الان دیگه وارد هفته نهم شدیم عزیزم یعنی شروع ماه سوم. خدا رو شکر. راستش عزیزم من الان فقط به مامان بزرگها و خاله ها گفتم که شما توی دلمی و فعلا دیگه نمیخواستم به کسی بگم تا ایشالله سه ماه کاملا تموم بشه. ولی روز پنج شنبه رفته بودیم عروسی. اونجا از این خانومهای حرفه ای که تا آدم رو میبینند میفهمند باردار هستی بودند که با دو دقیقه رقص بنده خیلی مطمئن گفتند که باردار هستی. دخترعموی خودم هم که توی سالن با صدای بلند همش بهم میگفت که دیگه سونوگرافیت هم کردند و گفتند چون پهلو درآورده نی نیش پسره. ولی خب خدایش بر ای ما فرقی نمیکنه که جنسیت چی باشه عزیزم. ولی عجب خدایش آدمهای باحالی پیدا میشندا. اگه هم نخوای فعلا کسی بدو...
13 مهر 1389

نامه دوازدهم .... سونوگرافی

سلام عزیز دلم بازم خدای مهربون رو شکر میکنم که جواب سونوگرافی هم خوب بود عزیزم. دیروز صبح رفتم سونوگرافی و بعدازظهر رفتم پیش خانوم دکتر. هم جواب آزمایشم رم دید و هم سونو رو. خدا رو شکر گفت همه چیز مرتبه و برای ۳ آبان گفت که بازم برمم پیشش. قربونت برم مامانی که دیروز توی سونو دیدمت و صدای قلب قشنگت رو شنیدم گلم. از خدا میخوام که همیشه سالم باشی عزیزم و سر موقع بیایی توی بغل مامانی. به امید خدا ...
4 مهر 1389

نامه یازدهم .... گرفتن جواب آزمایش

سلام عزیزدلم مامانی چند روز پیش آزمایش خونی که خانوم دکتر برام نوشته بود رو انجام دادم و جوابش رو گرفتم تا جایی که خودم ازش سر درآوردم خدا رو شکر مشکلی وجود نداره. برای روز شنبه یعنی ۳/۷ هم وقت سونوگرافی دارم. دعا کن همه چیز خوب و عالی باشه. همون شنبه هم بعدازظهر قصد دارم برم پیش خانوم دکتر تا جواب سونوگرافی و آزمایش خون رو ببینه. در حال حاضر وارد هفته هفت شدیم عزیزم. به امید خدا که همه چیز مرتب باشه. ...
31 شهريور 1389

نامه دهم .... ملاقات با یه خانوم دکتر

سلام مامانی عزیزم دیروز یعنی دوشنبه عصر پیش همون خانوم دکتر قبلی خودم رفتم خدایش از همین دکتر خودم بیشتر راضی هستم تا اون یکی خانوم دکتره. دکتر شما رو یه معاینه کوچیک کرد و فشار خون و وزنم رو هم گرفت. فشار خونم توی مطب کمی بالا بوده که البته خودم خیلی تعجب کردم چون اتفاقا همیشه فشارم پایین بوده. خانوم دکتر گفت شاید چون استرس داری رفته بالا. ولی اومدیم خونه و باز بابایی توی خونه فشارم رو گرفت که روی ۱۱ بود. آزمایش خون رو نوشتند و برای سوم مهر هم گفتند برم سونوگرافی. مولتی پریناتال هم نوشتند که یه نوع مکمل غذایی هست که برای دوران بارداری خیلی خوبه. دیروز عزیزم وارد هفته ۶ شدیم. دعا کن این دو ماه هم به سلامتی طی بشه گلم...
23 شهريور 1389

نامه نهم .... آزمایش خون

سلام خوشگلم عزیزم دیروز رفتم آزمایش خون هم دادم، خدا رو شکر نتیجه اش خوبه، با خانم دکتر قبلیم هم تماس گرفتم گفت خدا رو شکر مثبته، امروز كه دارم اين نامه رو مينويسم با محاسبات خودم شما ۴ هفته و ۳ روزته، البته سونوگرافي احتمالا كمتر نشون بده. راستی عزیزم دیگه از کارم هم استعفا دادم و خدا رو شکر قبول کردند که دیگه از شنبه نیام سرکار. ایشالله با هم میخوایم حسابی به خودمون برسیم. اگه بتونم کلاس شنا هم میرم که برای هر دومون خوبه عزیزم. کلاس فتوشاپ رو هم دوست دارم توی این مدت برم . راستی مامانی توی خونه شايد نتونم وبلاگت رو سريع آپديت كنم آخه سرعت اينترنت پايينه. امروز بعدازظهر هم ميخوام ديگه پيش همون خانوم دكتري بريم ...
17 شهريور 1389

نامه هشتم .... حال و احوال مامانی

سلام خوشگل مامان خوبي عزيزم، فكر كنم ماشالله داري زودي بزرگ ميشي، آخه ماماني هر از چند يه انقباضاتي رو احساس ميكنه، به خاطر همين فكر مي كنم داري بزرگ ميشي. عزيزم از موقعي كه داري توي وجودم رشد ميكني ماماني خيلي سريع گرسنه اش ميشه، و باباي عزيز خيلي به جفتمون ميرسه. قدر بابا به اين مهربوني رو بدون عزيزم. يه كوچولو گاهي هم حالت تهوع داره بهم دست ميده. ماماني من توي محل كار دارم اذيت ميشم. ديروز شنبه اولين روزي كاري بود كه مطمئن بودم با شما هستم،‌انقدر كمردرد گرفتم كه كلي اذيت شدم، ديگه دوست ندارم بيام سركار، ميخوام بمونم خونه تا به شما و خودم برسم. اينطوري خيلي دارم خسته ميشم. مي ترسم خداي نكرده برات مشكلي پيش بياد. در ضمن...
14 شهريور 1389